تبليغاتX
هدیه ای با شکوه از جانب خدا

























هدیه ای با شکوه از جانب خدا

با چتر باشم یا بی چتر هیچ فرقی نمیکند " بی عشق " خیس بارانم

تو را ای لبخند خدا دوستت میدارم

تو را ای قدرت آفریدگار دوستت میدارم

تو را ای لطف بی همتای الــــــــــــهی

دوستت میدارم

مادرم...

روزت مبارک ای الگوی صبـــر و بردبــاری و پاکــــــــی...

هر کی خواست بره ادامهء مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:15 توسط مهسا|

حدود دو سال پیش یه روز قرار بود با مامانم بریم خیاطی ، هرکاری کردم تا راضی بشه باهامون بیاد ، نیومد که نیومد...

بخواست خودش تنها گذاشتمش... بهش گوشزد کردم که دست به چیزی نزنه... کنارش بیسکویت و چندتا اسباب بازیه دلخواهشو گذاشتم که سرگرم بشه و بهش گفتم در رو بروی کسی باز نکن فقط به تلفنا جواب بده ، منم هی بهت زنگ میزنم...خیلی خوشحال بود از اینکه داره تنها میمونه...

اما...

وقتی رسیدم خیاطی باهاش تماس گرفتم...کسی جواب نداد...

دوباره زنگ زدم...

باز هم کسی جواب نداد...

نگرانش شدم ، خونه خیاط با خونهء ما یه کوچه فاصله بود...

سریع راه افتادیم ...

وقتی رسیدیم خونه ، صدای دخترکم  از پشت در شنیده میشد ، یه کمی خیالم راحت شد ، اما وقتی در رو باز کردم با صورت اشک آلود و صدای هق هقش روبرو شدم...

از بس گریه کرده بود صراحتا به هقهقه  افتاده بود...

بهش گفتم چیرا به تلفنام جواب ندادی؟

با همون هق هق گریش گفت: آخه داشتم گریه میکردم...

الهی مامان فدات بشه ، یعنی از زمانیکه من پامو از در گذاشتم بیرون تو گریه کردی تا الان...

تو خودت گفتی من میمونم خونه!

مامانم که بدتر از من ، به اجبار وانیا رو برد خونهء خودشون ، میگفت اگه با خودم نبرمش خیالم جمع نمیشه و فکرش یه لحظه راحتم نمیذاره...

و این شد که دخترکم دیگه تو خونه تنها نموند...حتـــــــــــی برای یه دقیقه!!!!!!!

 

امروز که خواستم برم دانشگاه بهش گفتم برو طبقهء بالا پیش مادرجون...

گفت: نمیرم...

من:خب نرو ، تنها بمون تا من برگردم...

وانیا:خب میمونم ولی شما دارید با من شوخی میکنید...

من: نه!!!!!! جدی میگم ، بمون خونه سی دیه زی زی گولو ببین ، چفت در رو هم بذار ، منم بهت زنگ میزنم ، گوشیه تلفن رو هم کنارت بذار تا هر وقت زنگ زدم صداشو بشنوی و جواب بدی ، شماره خونه مامان مهین رو هم که بلدی ، اگه کاری داشتی زنگ بزن به اون ، حوصلتم که سر رفت برو طبقه بالا...

یعنی تا اونجاییکه میتونستم سفارشات لازم رو کردم و از خدا خواستم که مواظبش باشه...

یعنی بقول معروف دل شیر پیدا کردم...

ساعت حدود 10:45 بود که از خونه زدم بیرون تا ساعت 11 دوبار بهش زنگ زدم بار اول سفارش کردم که در رو رو کسی باز نکنه و بار دوم برای اینکه یه جورایی از استرسم باخبر نشه و این استرس بهش منتقل نشه پرسیدم ، کسی زنگ نزد که با من کاری داشته باشه؟

گفت : مادر جون زنگ زد گفت بیا بالا ، منم گفتم نه...

پرسیدم داری چیکار میکنی مامانی؟گفت دارم سی دیه زی زی گولو نگاه میکنم...

خیالم راحت شد...وسط کلاس هم یه بار رفتم بیرون و بهش زنگ زدم(ساعت 11:30)البته بازهم به این بهانه ،" کسی زنگ نزد که با من کاری داشته باشه "

عصبانی شد و گفت:مامان !!!!!!!!گفتم که یه بار مادر جون زنگ زد گفت بیا بالا  ، منم گفتم نه...

ساعت 12:30دوباره تماس گرفتم دیدم جواب نمیده ، زنگ زدم به مادرشوهرم ، پدرشوهرم گوشی رو برداشت و گفت که اومده بالا ...

خدا رو شکر ، یعنی یه یک ساعتی رو خودش تنها موند ...خیلی خوشحال شدم...این قضیه یعنی ترسش رو به بهبوده ...

 


ب ن1: از زمانی که مادرشوهرم مریض شده ، وانیا یک لحظه هم باهاش تنها نمیمونه ، یا عموش باید باشه یا پدرجونش...

اون اوایل که لو نمیداد واسه چی!

میگفت :مامان ، گفتنی نیست...

ولی بعدش متوجه شدم دلیلش اینه که میترسه ، میگه :اگه یه وقتی حالش بد شه من تنهایی چیکار کنم!!!

ب ن2: وانیا ، فوق العاده مهربون و حساسه و اصلا تاب و تحمل مریضیه کسی رو نداره...

حدو یکی دو ماه پیش ، مادر شوهرم بخاطر اینکه قرصی که خورده بود ، بهش نساخته ، حالت ت.ه.و.ع  میگیره و وانیا از دیدن اون صحنه وحشت زده بر میگرده طبقه پایین ، و این قضیه براش خاطره بد بجا میذاره و دلیلی میشه واسه اینکه دیگه با مادرجونش تنها نمونه...

ب ن3: هر وقت تو یه فیلم صحنهء خون و خونریزی باشه سرش رو برمیگردون و میگه:حالم داره بهم میخوره...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 23:46 توسط مهسا|

تنت که پیش من باشد و دلت در آغوش دیگری...

هزار خطبه هم که بخوانند...

باز هم هرزگیست...

 

خیلی بهم ریختم... حالم از اینجور زندگی ها بهم میخوره...

امروز تو و وبلاگ یکی از دوستام یه مطلبی رو خوندم که واقعا داغون شدم...

نوشته بود که دیشب با شوهرش رفته بودن پارک...تو اون پارک خلوت دختر و پسری نظرشون رو جلب میکنن که به طرز چندش آوری به هم ابراز علاقه میکنن...بعد یه ربع ساعت  که دختره روشو برمیگردونه ،این دوستمون میبینه که  بعله ، این دختر خانمی که اینطور داره ابراز محبت و جلب توجه میکنه ، زن پسرخالشه...

دوستم میگه ، پسر خالش شبها تو یه رستوران کار میکنه...

 

آخه من نمیدونم چه چیزی باعث میشه که آدما بهم خیانت کنن ، حالا از نوع زن یا مرد ، هیچ فرقی نمکنه...

بخدا هیچ چیزی تو زندگی قشنگتر از یه خونه ای پر از عشق و و صداقت نیست ، حتی اگه اون خونه اجاره ای باشه ، حتی اگه اون خونه کاهگلی باشه ...

من عاشق اون خونه ای هستم که بوی نمور میده ولی توش پر از زمزمه های عاشقانست ...من عاشق اون خونه ای هستم که وقتی مردش توش نیست ، زن خونه جز صبوری برای برگشت همسرش چیزی به ذهنش خطور نمیکنه ، من عاشق اون خونه ای هستم که مردش وقتی میاد خونه تموم خستگیشو پشت درمیذاره یه لبخند میزنه و در رو باز میکنه تا نکنه زن و بچش متوجه خستگیش بشن...من عاشق اون خونه ای هستم که وقتی مردش شبها از دردهای مزمن سر و چشمش نمیتونه بخوابه ، فقط و فقط برای اینکه دخترکش متوجه نشه ، خواب رو بهونه میکنه و چشماشو میبنده...

من عاشق اون خونه ای هستم که بزرگترین آرزوی دختر اون خونه  اینه که (تا همیشه مامان بابای من بمونید)...

 

وجودم

نمیدونی چقدر خوندن اون مطالب متاثرم کرد...همیشه از خدا میخوام که عبادتهای چندین سالمو یک شبه بر باد نده، آخه هیچکس از آخرو عاقبت خودش خبر نداره ، دارم به پهنای صورت اشک میریزم...آخه چرا خیانت!!!!

وقتی یکی داره باعشق برای زندگی تلاش میکنه چرا اون یکی خیانت میکنه!!!! خیانت در هر زمینه ای محکمه پسند نیست...

حال چه شوهرت فقیر باشه چه غنی...

چه زنت از نظر زناشویی با تو همراه باشه چه نباشه...

وجدان و عقل من یکی که تو هیچ شرایطی قبول نمیکنه خیانت رو...

 

خدایا!

ممنونم از اینکه دستانم را در دستانی قرار دادی که پاهایش با دیگری پیش نمیرود...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:31 توسط مهسا|

امروز صبح با مامانم اینا و آبجی بزرگه و آبجی کوچیکه وهمسراشون رفتیم پیک نیک(البته داداشیمم بود)...Smileys

خیلی خوش گذشت... یکسره در حال والیبال بازی کردن بودیم (چه قبل ناهار،چه بعد ناهار)...

دخترکم ، برگشتنی رفت خونه مامانم تا شب رو اونجا بمونه ، آخه مامان بی مسئولیتش فردا یکسره کلاس داره(هشت صبح تا هشت شب)...

یکی نیست بهم بگه دختر، بچسب به وظیفهء مادریت ، تو رو چه به درس خوندن...

نه تنها کسی نیست که بهم این حرفا رو بزنه ، بلکه همه تشویقمم میکنن...

خودمم که خیلی دوست دارم ادامه بدم ولی ترجیح میدم اول یه همسر خوب و بعد یه مامان خوب وسپس یک دانشجوی خوب باشم...

ولی از بس وظایفم زیاده مطمئنا نمیتونم هیچکدوم رو به نحو احسن انجام بدم...در طول روز هم که تمام مدت دارم چند تا کار رو همزمان انجام میدم  ولی بازم خدا رو شکر میکنم ،چون از تموم این وظایفهایی که بعهدمه راضیم ...

 

یکی از بچه های کلاس سنمو ازم پرسید و منم بهش گفتم...

برگشته میگه واقعا!!!!!!!!هرچند بهتون نمیاد ولی شما با این سنتون الان باید مدرک دکترا میگرفتید...

من:راستشو بخواید من تو زندگی هدفای خیلی بزرگتری داشتم و ترجیح دادم اول به اون هدفام برسم ولی شما فکر نمیکنید با این طرز تفکرتون ، وارد این محیط  شدن یکمی براتون زود بود...

و اون

و من

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:14 توسط مهسا|

بی تو معنی نمیدهد ایام عاشقی...

امروز روزعشق ماست

من و وجود بجزء ولنتاین یه روز دیگه رو هم ،  روز عشق میدونیم...

امروز سالگرد شروع عاشقانه هامونه...

طبق روال هر سال...

دعای من در حق وجود:خدا هیچوقت این سیرت پاک و قلب مهربون رو ازت نگیره

دعای وجود در حق من:انشاا... هرچی میخوای رو خدا برات فراهم کنه

 

عشقمون جاوید ، زندگیمون پایدار


ب ن :امروز کنفرانس درس سازمانهای پولی و مالی رو دادم...موضوع کنفرانسم :(رابطه ایران با صندوق بین اللملی پول)

تا سه نصف شب بیدار بودم و برای میز و صندلی ها توضیح میدادم

خدا رو شکر خیلی خوب بود...

خدا جونم بابت هر لطفی که در حقم میکنی ، چه آشکارا و چه نهان ، هزاران بار شکرت

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 23:12 توسط مهسا|


آخرين مطالب
» روزت مبارک مادرم...
» دل شیر...
» چرا خیانت!!!!!!
» :)
» روز عشـــــــــــــق...
» روز میلادت
» تا اطلاع ثانوی عادت بی عادت
» ساقیا آمدن عید مبارک بادت...
» سال نو مبارک
» ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم
Design By : Pichak